عبد الرزاق اللاهيجي

11

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )

به تيرگىّ و به افتادگىّ عنصر خاك * كه پايمال جهانست و برندارد سر به يك وجود و دو عالم سه بعد و چاراركان * به پنج حسّ و به شش جانب و به هفت اختر به هشت روضه و نه چرخ و ده مجرد خاص * به نفس ناطقه و پس عرض دگر جوهر به خندهء لب جدول به چين ابروى موج * به كوزهء پرِ بحر و به حلق تشنهء بر به سبزى چمن و تازه‌رويى گلشن * به تلخكامى حنظل به غُرّت « 6 » نوبر به خنده‌هاى گل و گريه‌هاى بلبل زار * به داغ لاله به درد بنفشه از عبهر به خوش تبسمى غنچه و به خندهء گل * به تر زبانى سوسن به رنگ نيلوفر به چين ابروى دريا و تيره‌روزى ابر * به سركشى شهاب و به طلعت اختر به ايستادن ديوار و سرنشينى سقف * به تنگى دل روزن به روگشايى در به پنبه‌كارى برف و به شيشه‌سازى يخ * به مهره بازيهاى تگرگ و رقص مطر به صبح پرده برانداز و شام برقع پوش * به روز روى سفيد و شب سيه پيكر به چرخ‌گردى آه و جهان‌نوردى اشك * به گريه‌هاى شب هجر و ناله‌هاى سحر به الفتى كه بود ديده را به خونريزى * به نفرتى كه بود خون ديده را ز جگر به رغبتى كه بود زلف يار را به شكن * به خنده‌اى كه بود لعل يار را به شكر به آن نگاه كه در نيم‌راه برخوردش * نگاه فتنه برانگيز يار عربده‌گر به قطره‌اى كه به مژگان رسيده برگردد * ز بيم عربده‌جويى تندخو دلبر به تار رشتهء جانى كه از كشاكش درد * چو سبحه در گرو صد گره بود پيكر به لطف عام تو اى شهريار كشور دين * به رحمت تو كه عامست همچو پرتو خور به شير بيشهء مردانگى علىّ ولى * كه حفظ دين تو كرده به ذو الفقار دوسر به آب گوهر عصمت كه دامن شرفش * ز نسبتت شده درياى يازده گوهر به آن دو قطب سپهر امامت از پى هم * به حق تسعهء دوّاره بعد يكديگر به حق اول و آخر به ظاهر و باطن * به مبدأ و به معاد و الست تا محشر به حق اين همه سوگندهاى خرد و بزرگ * كه عرض آن نفزودت به غير دردسر كه گر فلك كندم استخوان تن همه خون * وگر به تير شهابم هدف كند پيكر چو سقف كهنه اگر بر سرم فرود آيد * وگر ببارد سنگ ستاره‌ام بر سر به دهر هر سر مويى كه راست يا كج هست * كند به جان منش همچو تير يا چو تبر به نيم‌ذره نكاهد به دل هواى توام * به هيچ ره نروم از درت به جاى دگر چو نيم‌ذره ز لطف توام بود همراه * به زور دست همىبشكنم سر مه و خور

--> ( 6 ) - غرّت ، غرّه ، ترى و تازگى .